
مسالهی گناه، شر و هبوط
یکی از آموزههای مسیحیت تبشیری/پولسی، آموزهی «گناه ازلی» است. به باور مسیحیت تبشیری انسان با خداوند در داشتن ارادهی آزاد(اختیار) مشابه است. منظور از اراده و اختیار، همان ظرفیت زندگی کردن و تصمیمگیری آزادانه فارغ از تاثیر یا فشار خارجی است که در نهایت به هبوط انسان انجامید. در نتیجهی این ارادهی آزاد، سرپیچی از قانون خداوند در دنیاهای انسانی و فرشتهای صورت گرفته و در این راستا مسیر نادرستی در هر دو طرح و دنیا پیموده شده است.
گناه(عمل شر) حرکتی آگاهانه است که دوری از خداوند و طرد شدن از سوی او را در پی دارد. این طرد خداوند در حرکت نیروهای کیهانی جهان اثر میگذارد و به بینظمی و فساد و ویرانی هر آن چیزی منجر میشود که خداوند آن را به عنوان «بسیار خوب و عالی» طرح ریزی کرده است. بنابراین شر از خود واقعیتی ندارد؛ بلکه به صورت آشکار ناشی از حضور نیافتن خداوند به دلیل گناه است. مسیحیت این تخطی از ارادهی الهی را «هبوط» مینامد و عمل اختیاری انسان برای جدا شدن از خدا را با عنوان «گناه ازلی» بیان میکند. همهی نسلهایی که در پی آدم و حوا میآیند، وارث این وضعیت گناه و گمراهی هستند؛ در نتیجه با انحطاط اخلاقی و جسمی نظیر مرگ جسمی، بیماری، درد، ترس، سوءظن، تنهایی و احساس بیگانگی آمیخته و آلوده میشوند. انسانها از مقام جانشینی خدا در آفرینش به سوی عامل تفرقه و سوء استفاده تغییر نقش یافتند. انسانها از خدا و از یکدیگر جدا هستند و از نظر درونی هم ناقص و ناتماماند. انسانها در یک زمان در دو جایگاه قرار دارند: هم در جایگاه گناهکاری بیشرم و هم قربانیای مجروح که هرگز نمیتوانند این ارتباط با خدا را خودشان بازسازی کنند و از سر بگیرند[1].
راه حلی که جهان مسیحیت تبشیری ارائه میدهد «تجسد» است.
دائرهالمعارف مصور مسیحیت در این زمینه مینویسد: لذا این واقعیت[عدم توانایی انسان برای بازسازی رابطهی از هم گسیخته بواسطهی گناه]، ظهور خود خدا را در دنیا به صورت دومین شخص تثلیث یعنی ظهور عیسی مسیح را میطلبید و موجب شد.
ابتکاری که خداوند به عهده گرفت، پل زدن بر شکاف بین خودش و بشر از طریق جسم یافتن بود. بر طبق این اصل اعتقادی کلیدی، خدای پسر که جسم یافت، شکل انسانی به خود گرفت و صاحب تمام کیفیات و احوال مختص به انسان شد، به جز گناه او. عیسی به عنوان خدایی کامل، در سراسر زندگیاش انسانی کامل باقی ماند. بنابراین، بهترین کیفیت زندگی سالم و درست را داشت. هیچ موجود «جدیدی» به هستی وارد نشد؛ بلکه خدایی از پیش موجود، در فضا و زمان تجسد یافت و «شکل مادی» به خود گرفت. تعلیمات عیسی و نقش شفادهندگی این جهانی او پیروانش را برای عمل نهایی ایثارگرانهی او آماده کرد که کفاره یا «atonement» (at. one. ment به معنای با کسی به سازگاری و یگانگی رسیدن و جبران کردن) است. خداوند به وسیلهی آن، گناهان و خطاهای بشر را در برابر او با عیسی پاک میسازد و بشر از شر و نتایج گناه آزاد میشود[2].
سوال
سوالات و در حقیقت اشکالات اساسی بر پایهی این نوع استدلال رخ مینماید:
1. جملهی « عیسی به عنوان خدایی کامل، در سراسر زندگیاش انسانی کامل باقی ماند» چگونه ممکن و از اساس قابل تصور است؟ چگونه ممکن است «خدایی کامل» «انسانی کامل» گردد؟ آیا این مدعا با اصل روشن «اجتماع ضدین» در تضاد نیست؟
یک انسان کامل به عنوان یک موجود امکانی که دارای مادهی صورتمندی است که به تمامه محدود و نیاز است، چگونه میتواند در همان حال خدایی کامل که از هر حیث و جهت نامحدود و بیکران است، باشد؟ آیا خدا با انسان دو وجود متضاد نیستند؟ آیا دو ضد در آن واحد در یک جا میتوانند اجتماع کنند؟
2. به باور مسیحیت پولسی، راه حل تجسد در پی ناتوانی انسان از پر کردن شکاف بین خود و خدایش و از سوی خدا ارائه گردید. براستی خدای دانایِ قادرِ مطلق چرا چنین راه حل پیچیده، غیر منطقی و مناقشه برانگیزی را برگزید؟ آیا خدای هستی، علم و دانایی و یا توانایی پر کردن این شکاف و بخشش انسان از طریق راههای ساده و قابل پذیرش، نداشت؟ راههایی چون اظهار ندامت(توبه) انسان و پذیرش آن از سمت خدای مهربان وهدایتگری ظاهری و باطنی او؟
_____________________
پینوشتها
[1]. دایرهالمعارف مصور، مسیحیت مروری بر راز و رمزهای باوری دو هزار ساله، آن ماری بی بار، ترجمهی حبیب بشیر پور و معصومهی انصاری، سایان، تهران، اول، 1395، صص 15-16.
[2]. همان، ص 16.
پرتوی بر ظلمت...
ما را در سایت پرتوی بر ظلمت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 14:46